آدام الئاريوس ( مترجم : احمد بهپور )
111
سفرنامه آدام الئاريوس ( بخش ايران ) ( فارسى )
بيرق مذكور چنان با شدت به اهتزار درمىآيد كه بالاى چوب مىشكند و به زمين مىافتد . من شخصا در آنجا حضور نداشتم كه اين ماجرا را ببينم ولى ايرانىها مىخواستند آنچه را كه اشاره شد به عنوان يك داستان واقعى به من بقبولانند . ظهر آن روز خان به سفرا گفت كه امشب ( بيست و چهارم ماه مه ) ايرانىها طى مراسمى ، عاشورا را به پايان مىبرند و چنانچه آقايان سفرا مايل به ديدن باشند او از آنها دعوت مىكند تا در اين مراسم شركت كنند ، منتها برابر قوانين اسلامى نمىتواند با شراب از آنها پذيرائى كند و فقط مجاز به نوشيدن آب هستند . پس از فرورفتن خورشيد سفرا همراه تمام اعضاى كميته در محل تعيين شده قرار گرفتند . خان كه از منزلش مىآمد به سوى ما روان شد و دوستانه خوشآمد گفت و تعارف كه به درون خانه رويم و ما را در محوطهئى كه در آن به ميدان شهر ( براى اينكه مراسم مىبايست در ميدان بازار بزرگ شهر انجام شود ) باز مىشد برد . صندلىهائى كه طرف چپ در قرار داشت به طور منظم كنار هم چيده و بر روى آنها قاليچههاى زيبائى انداخته بودند . خان ما را بر اين صندلىها نشاند و خود تنها ، طرف راست در بر زمين نشست . در برابر ما سفرهئى بلند مطابق سليقه و رسم ايرانى روى زمين پهن شده بود كه در آن مقدار زيادى ظروف چينى كه پر از خوراكىهاى شيرين و شربتهاى معطر بود به چشم مىخورد . جلوى سفره چند شمعدان مسين ، به بلندى چهارپا كه در آن شمعهاى مومى كلفت گذاشته بودند ، قرار داشت . غير از اين چراغها كه با پيه و نفت « 1 » مىسوخت روشنائى محوطه را تأمين مىكرد . در مقابل همراهان ما شمعدانهاى بزرگى قرار داشت كه بر هر كدام بيست تا سى عدد شمع مومى فروكرده بودند . به ديوارهاى ميدان چند صد چراغ را با گچ استوار كرده بودند كه با پيه و نفت مىسوخت و شعلهء بلندى از آنها برمى - خاست و چنين مىنمودند كه خانهها در آتش و شعله فرورفتهاند . در طول و برفراز ميدان تعداد زيادى فانوس كه كاغذهاى رنگين روى آنها كشيده شده بود به طناب
--> ( 1 ) - Naphta